مسافرکوچولوی مادر خوش اومدی

هفته 37

سلاااااااااااااام عشق کوچولوی من بسلامتی رفتیم تو هفته 37 و دیگه خیالم راحت شد ...حالا با خیال راحت منتظر تشریف فرمایی شما خانوم کوچولو هستیم ...عزیز دلم مامان بزرگ اومده پیشم و داییهات هم منتظرن تا بعد اومدنت بیان خونمون و عید و با هم باشیم.......فقط فرشته کوچولوی من دعا کن تا زایمان به بهترین نحو اتفاق بیوفته چون مامانی یکم استرس داره امروز ساک بیمارستان و اماده کردیم و من اصلا باورم نمیشد به لحظه دیدنت نزدیک میشم و تا زمانی که تو بغل نگیرمت خیالم راحت نمیشه ......دوستت داریم گل ناز . چندتا عکس اتاقتو میزارم و قاطیشون عکس گل رزمون هم هست که تازگی گل داده چون فهمیده مهمون عزیزی تو راه داریم             ...
9 اسفند 1393

هفته 32

سلاااااااااااااام من بعد کلی تاخییر بازگشتم و میخوام تقصیرات و بندازم گردن دنیای مجازی موبایلی که فرصت نمیده بیام پای لب تاب و اپ کنم و با موبایلم سختمه که اپ کنم و دومین دلیل اینکه از اونجا که من خیلی باهوشم رمز وبلاگ و ایمیل و باهم فراموش کرده بودم و این شد که یکم دیر شد و خدمتتون عرض کنم که من روز اخر از هفته 32 هستم و فردا انشالله وارد هفته 33 میشم  ازینجا به بعد روی سخنم با دخترمه که عشقمه نفسمه زندگیمه همه وجودمه..........الهی قربونت برم که تو دلم ورجه ورجه میکنی و دلبری میکنی از مامان و بابا......عزیزدلم من و بابایی کلی درمورد اسم شما فکرکردیم و در اخر نتیجه این شد که اسم قشنگتون "حنا" باشه هووووووووووووراااااااااااا...
3 بهمن 1393

هفته ۲۱و نذری تاسوعا

سلام دختر زیبای مادر....الهی جونم بفدات این روزا همه فکر و ارزوم سلامتی تو و زایمان به موقعه چون دکتر گفت احتمال زایمان زود و دارم همه فکرم اینه که تا ۹ماه برسونم این بارداری و تروخدا از خدا بخواه که به موقع بیای تو بغلم فرشته کوچولو ی من و بابا....این روزا همش تو رختخوابم و متاسفانه فکرم مشغوله مامان...دوس دارم این حسرت چندساله من واقعا به حقیقت بپیونده بعد اینهمه انتظار طاقت ندارم مشکلی پیش بیاد....دختر قشنگم الان که دارم برات مینویسم تو خونه مامان جونی مهربون هستم و هوا حسابی ابریه مامانی محرمه و من هرشب صدای دسته هارو میشنوم هرچند جایی نمیرم ارزومه سال دیگه تورو تو بغلم بگیرم و ببرمت تو مراسم امام حسین....نازنینم باباییت نذر سلامتیت کرده...
11 آبان 1393

هفته ۱۹

سلام دوستای خوب و مهربون. من بالاخره نت خونه مامانم اوکی شد و تونستم بیام وبلاگ بی مقدمه برم سر اصل مطلب و خبرهارو بدم اول اینکه رفتم سونو و جنسیت نینی خوشگلم معلوم شد و جونم نفسم عشقم دخمل نازم اومد تو زندگیم همونی که همیشه ته قلبم آرزوشو داشتم وقتی دکتر گفت دختره انگار خدا همه دنیا رو بهم هدیه داد و خداروشکر کردم....مونس و همدم تنهاییای من خوش اومدی به زندگی ما .....و خبر بعدی اینه که تو همون سونو فهمیدم طول سرویکسم کمه و دکتر بهم استراحت مطلق داد  و من فعلا شمال موندنی شدم ...بابایی اومده بود دنبالم که با هم برگردیم همون روز که با پرواز ساری اومد من و دایی محمد و مامان رفتیم دنبالش و همون جا هم نوبت سونوداشتم که یه اینطوری گفت بابایی...
29 مهر 1393

هفته 13

سلام عرض میکنم به دوستان و خواننده های عزیز و امیدوارم همگی خوب و خوش و سلامت باشید .....و یه سلام ویژه به فسقل مادر  ببخشید که انقدر دیر به دیر آپ میکنم کلا زیاد پای لب تاب نمیام و بیشتر در حال خواب و لم دادن هستم هنوز ویارم خوب نشده و یکم اذیت میشم و زیاد نمیتونم چیزی بخورم و حدودا دوکیلو هم وزن کم کردم ولی ایشالله کم کم خوب میشه این حالات.....این یکماه خیلی تنها بودم اینجا اکثر همسایه ها و دوستان رفته بودن مسافرت و همسرم که تا شب سرکار بود یکم تنهایی اذیتم کرد و تصمیم گرفتم یکماهی برم شمال پیش مامانم و اقوام مهربونم تا تجدید قوا کنم و مجدد برگردم ........دیگه تصمیم گرفتیم اخر همین ماه شهریور بریم البته با هواپیما که اذیت نشیم من...
19 شهريور 1393

اولین سونو

سلاااااااااااااام .وااااااااای خدایا شکرت که خیالمو راحت کردی  از دیروز براتون بگم که صبح زنگ زدم و نوبت گرفتم واسه ساعت 5:40 عصر و تا عصر منتظر موندم که همسری از شرکت بیاد و با هم بریم از یک ساعت قبل شروع کردم به اب خوردن که مثانم پر بشه که بدترین قسمتش همین زورکی اب خوردنه خلاصه همسری اومد و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت سونوگرافی رفتیم داخل و منشی گفت بشینید تا صداتون کنم خلاصه این مثانه ما هی پر و پرتر میشد دیگه به حد انفجار رسیده بود که منشی صدا زد و من دویدم رفتم داخل خوابیدم و همسری هم بالا سرم وایساد و مشتاقانه به مانیتور نگاه میکرد بلافاصله تا دستگاهو گذاشت رو شکمم پرسیدم چیزی هست؟؟؟؟؟؟ که خانم دکتر گفت اره که هست و از ت...
17 مرداد 1393

هفته 8

سلام به همه دوستان عزیز .....ببخشید که بازم تاخییر داشتم  جوووونم براتون بگه این فینقیلی ما انگار حسابی حرف گوش کنه چون ابراز وجود کرد بالاخره یکی اینکه صبحا یکی در میون زرداب بالا میارم روم به دیوار و از ضعف و گشنگی مداوم دیگه نمیدونم چکار کنم انگار هر چی میخورم تو معدم نمیره که نمیره نمیدونم چه کنم دیگه چی بخورم اصلا چون از برنج و خورشت به شدت بدم میاد و نمیتونم غذا بپزم و دقیقا مامان لازم شدم ولی تو این شهر غریب مامان کوووو.....البته مامیم خیلی اصرار داشت که بیاد من گفتم نه چون تازه خونه گرفته تو شمال و من دوست داشتم اونجا باشه و از بازنشستگیش کنار اقوام لذت ببره تا اینکه بیاد اینجا تو این گرما و تو خونه زندونی بشه .....البته ناگف...
15 مرداد 1393

هفته 6

سلام عرض میکنم خدمت دوستان. بابا چرا این روزا نمیگذره؟   خدمتتون عارضم که من دوروزه اومدم بوشهر منزل مادرشوهر چون به دکترای جم اطمینان نداشتم و میخواستم حالا که بعد چندسال ازمایشم مثبت شده بیام زیر نظر یه دکتر درست و حسابی اینطوری شد که اومدیم اینجا یعنی همسری منو رسوند و خودش امروز برگشت کاش این یه هفته سریع بگذره و من برگردم خونمون هیچ جا رو مثل خونه خودم دوست ندارم... فردا میرم پیش دکترم که قبلا هم تحت نظرش بودم ببینم میگه کی برم سونو....تا سونو نرم خیالم راحت نمیشه که نمیشه ....البته بخاطر اینکه کم کاری تیروئید هم دارم باید یه دکتر متخصص غدد هم برم ...شانس ما این چندروز خورده بود به تعطیلی وگرنه تا همسر بود به همه کارام م...
28 تير 1393

تو با اسب سفید مهربونی اومدی.....

              .... خوش اومدی به زندگیمون .... چطور بگم از احساسم وقتی بعد اینهمه مدت به ارزوت میرسی حرفی واسه ادم نمیمونه جز شکر و شکر و شکر......... وقتی فهمیدم باردارم بغض چندسالم شکسته شد و نشستم زار و زار گریه کردم ولی از خوشحالی...... واسه این پست کلمه ای به جز شکر  ندارم......... و بگم  هرگز فراموش نمیکنم که من از کی هدیه گرفتم......کمک کن لیاقت هدیتو داشته باشم عموی مهربونیها ..... خداروشکر میکنم که همه با شنیدن این خبر خوشحال شدن مخصوصا مامانم که با دیدن خوشحالیش شادی خودم صد برابر میشه  و بعدا مینویسم که همسرم و چطور سورپرایز کردم .....فقط بگم از خو...
18 تير 1393